مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

post

 

روز سوم بعد از عروسیمون صبح بیدار شدم آرایش کردم تا برم پایین

از بالا صدای سودابه رو شنیدم که سراغمو از عمه میگرفت  و میخواست

از شب عروسیمون سر در بیاره که عمه زد سر پوزش و گفت : گوش کن سودابه

این مسئله به تو ربطی نداره .  دختر برادر منو مثل خودت ندون

شیرین دیگه تو این خونه زندگی میکنه  هم بچه برادرمه هم عروسمه هم عشق پسرمه

دیگه حق نداری دورو برش بچرخی حد خودتو بدون وگرنه  یادت میارم

کی بودی و چه طوری اومدی . شیرین بفهمه کارت تمومه

از حرفا و دعواهاشون یه چیزایی فهمیدم  مامانم که اومد دیدنم خواستم ازش بپرسم

 ترسیدم نگه چون اگه میخواست چیزی بگه تو این مدت حتما میگفت . باید از راه

دیگه ای وارد میشدم . گفتم سودابه امروز اومده در مورد ما عمه رو سین جین میکنه

 و هی متلک میگه خدا رو شکر که بکر بودم وگرنه کی میتونست جلو دهن اینو بگیره  و ...

مامانم عصبانی شد و گفت گه خورده غلط کرده . کافر همه را به کیش خود پندارد

هیچی دیگه این طور که از حرفای مامان فهمیدم مامان سودابه تو خونه ی عرفان اینا (دوست مجتبی )

کار میکرده . گاهی وقتا که خونه شلوغ بوده و کار زیاد بوده سودابه هم میومده کمک

(حالا آدم شده و برام زبودن درآورده ) همون جا مجتبی  رو میبینه و عاشقش میشه

این قدر به پرو پای مجتبی میپیچه که مخش رو میزنه . ولی عمه اینا مخالفت میکنن

مجتبی هم یه مدت ولش میکنه ولی نمیدونم چی میشه بازم با هم رابطه پیدا میکنن

این دفعه  کار از کا رمیگذره و ... بعد یه مدت رابطه شون به هم میخوره ولی

سودابه  میاد خونه ده بزرگی  و سرو صدا که  من حامله هستم باید عقدم کنید

یا خودتون بی سر و صدا با آبرو این کار رو کنین یا از طریق قانونی و بی آبرویی

(همین خانومی که حالا واسه من شاخ و شونه میکشه )

و بدین تریب سودابه عروس خانواده میشه

وقتی اینو فهمیدم تا یه مدت حتی  حیفم میومد جواب سلامشو بدم

شاید باورتون نشه ولی از اون روز دیگه  به دخترش دست هم نمیزنم چندشم میشه

بعد چند وقت با خودم گفتم این زن حتی ارزش اینکه بهش فحش هم بدی نداره

ولش کن و از زندگیت لذت ببر و همه چی خوب بود تا اون تصادف شد و ...

ولی دیگه تموم شد دیگه سکوت نمیکنم  چپ و راست بهش تیکه میندازم

 پدرشو در میارم کاری میکنم  همون جور که با پای خودش اومد با پای خودش هم بره

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 28 آذر 1392
ساعت 19:37 توسط شیرین | ارسال نظر(9)